فرياد نزن ا ي عاشق گناه در دام عشق افتادم / چه درست و چه غلط زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم / بي گناه در دام عشق افتادم / اگر احساسم رو مي فهميد ي.../ ما سزاوريم اگر گريانيم / وقتي پيمان دل را مي بستيم گفته بود ي فقط عاشق هستيم / ول ي با عشق نگفتيم هرگز ن ه گناه كرديم نه ب ي تقصيريم / منو تو بازي چه ي تقديريم هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود. ازم پرسيد به خاطره ك ي زنده هست ي؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم پرسيد : پس به خاطره چ ي زنده هست ي؟ با اينكه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"، با يه بغز غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچ ي" ازش پرسيدم : تو بخاطر چ ي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر كسي كه بخاطر هيچ زندست.! عميق ترين درد در زندگ ي مردن نيست،بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند،و تو از اون رسم محبت بياموزي عشق مثل آب ميمونه آخرش يه روز دستت رو باز ميكن ي ميبيني نيست... قطره قطره چكيده بي انكه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است... فكر ميكن ي كه عاشقي؟؟ اصلاً ميدون ي عاشق به كي ميگن؟؟ چند درصد فكر ميكني كه عاشقي؟؟ تمومزندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همه جا اونو ميبيني؟؟ اون به زندگيت معني ميده؟؟ اگه يه روزي همين عشقت بره با يكي ديگه اگه بفهمي ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتوني بهش برسي چي؟! اون وقت چي كار ميكني؟؟؟ خودتو ميكشي! اونو ميكشي!؟ و يا ...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين كار رو ميكني مطمئن باش عاشق نيستي پس معني واقعي عاشقي رو خراب نكن چون زماني ميتوني بگي عاشقشم كه فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در كنار تو!! يادش بخير اون روزا كه تنها بودي گم شده ي دريا بودي، قايقت رو شكسته بود، تنت نهيف و خسته بود، فانوس درياييت شدم، عاشق اهوراييت شدم، گذشتم از هر هوسي تا تو به مقصد برسي چشمم وقت ي زيباست كه پر از اشك باشه زيباست كه براي عشق باشه . عشق وقتي زيباست كه واسه تو باشه. تو وقتي زيبايي كه واسه من باشي! اين جمله ها آشنا هستند مگه نه عشق با زمان فراموش ميشود و زمان هم با عشق عشق مثله هوا همه جا جاريست به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشك تسكين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان این مطلب با اینکه کمی مشکل دار است اما بد ندیدم بزارم تو وبم تا همه مقایسه کنیم عشقهای این زمونه رو با عشق لیلی و مجنون یا شیرین و فرهاد... گاه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا....... یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه: جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت ............ ![]()


