تبليغاتX
ღღღღخانوم طلاღღღღ


 اول ثبت نام کنید

بعد ...

نوشته شده در Fri 4 Jan 2008ساعت 0:22 توسط علی| |

نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 20:55 توسط علی| |

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم
يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مواظب چشمايه من باش
نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 17:16 توسط علی| |

زني هنگام بيرون آمدن از خانه ، سه پيرمرد با ريش هاي بلند و سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم ، اما بايد گرسنه باشيد.لطفا بياييد تو چيزي بخوريد آنها پرسيدند :آيا همسرت در خانه است؟زن گفت نه. آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم

غروب ، وقتي مرد به خانه آمد ، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت:برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن.

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.اما آنها گفتند:ما نمي توانيم با همديگر وارد خانه بشويم . زن پرسيد:چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد،گفت:اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت:اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق. برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.

زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد. گفت:چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست.ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود گفت:عزيزم!چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟

دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرف هاي آنها گوش مي داد،نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت:بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم،پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت:آنکه نامش عشق است،بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت دو پيرمرد ديگر هم به دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت:من فقط عشق را دعوت کردم،شما چرا مي آييد؟

اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند:اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد،دو تاي ديگر بيرون مي ماندند،اما شما عشق را دعوت کرديد،هر کجا او برود،ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد،ثروت و موفقيت هم هست!

نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 17:16 توسط علی| |

شب بود
و هوا هم خيلي خوب بود! تو چله تابستون،‌ باد خنک شبانه کوهستان گونه هاشو نوازش ميکرد
موهاي آشفتشو با دستهاش آروم کرد و شيشه اتومبيلش رو بالا کشيد که به عشق بازي باد و موهاي همسفرش خاتمه بده
براي اولين بار بود که با هم همسفر شده بودن
پسرک نيم نگاهي به دخترکي که کنارش رو صندلي کمک راننده نشسته بود انداخت
چشماي قشنگشو بسته بود و تابش مهتاب روي صورت لطيفش اونو شبيه پري شهر قصه ها کرده بود
لبخند زيبايي روي لبهاي خوش ترکيبش نشسته بود که حاکي از رضايت و آرامش اون بود
به سختي چشماي بي قرارش رو از صورت معشوقش گرفت و به جاده دوخت
حالا ديگه تقريبا به مقصد رسيده بودند
با ايستادن ماشين دخترک چشم عسلي هم چشماشو باز کرد و متوجه پايان عمر کوتاه سفر شد
ـ پاشو! پاشو عروسک قشنگ من
ـ پاشو دلبرکم که امشبي را که در آنيم غنيمت شمريم! شايد اي جان!‌ نرسيم به فرداي دگر
دخترک لبخندي زد و از ماشين پياده شد و با هم وارد ويلا شدن
امشب اولين شب با هم بودنشون بود
اولين شبي که تا صبح با هم بودن و اين هميشه بزرگترين آرزوي اونا بود
چند وقتي بود که براي با هم بودن با خانوادهاشون مي جنگيدن و بعد از کلي جار و جنجال و به نتيجه نرسيدن، بالاخره دخترک راضي شد که پيشنهاد پسرک رو بپذيره و حالا اونا به دور از چشم خونواده هاشون ميتونن در کنار هم باشن! حتي شده براي ۱ شب
دخترک مانتو و روسريشو در مياره و ميره کنار پنجره! با اون هيکل ظريف و لوندي که داره کنار پنجره اي رو به کوهاي بلند که مهتاب سعي در داخل آمدن داره چقدر هوس انگيز به نظر مي رسه
و پسرک از پشت، تمام اندام عشقش رو بادقت بررسي ميکنه و قند توي دلش آب ميشه که بالاخره به مرادش ميرسه امشب
آروم نزديک دخترک ميشه و دستاشو دور کمرش حلقه ميکنه و در گوشش ميگه
تو منو ديوونه خودت کردي فرشته ناجي من! عروسک من!‌ ماه من!‌ عشق من! همه زندگي من
به اندازه تمام ستارهايي که امشب تو آسمونه دوستت دارم عزيزم
و گونه هاي دخترک را مي بوسد
دخترک هم بر مي گرده و دستهاشو به گردن پسرک آويز مي کنه و مجنون روياهاشو کاملا در آغوش مي گيره و ميگه: منم همينطور! خيلي دوستت دارم
و آروم آروم ميرن رو تخت خواب و آماده ميشن تا به دور از هر حصار و مانعي سلولهاي بدن همديگه رو لمس و عطر تنشون رو با تمام وجود حس کنن
ناگهان دخترک انگار که چيزي به يادش امده باشه از رختخواب بلند ميشه و دوباره ميره کنار پنجره
دستي به موهاي خرمايي بلندش که روي سينه هاشو پوشونده ميکشه و با کمي اضطراب ميگه
من ميترسم عزيزم! دلم شور ميزنه
پسرک که انتظار همچين حرکتي رو از دخترک نداشت بلند ميشه با همون لحن آروم ميگه
نترس خوشگلکم! برگرد به رختخواب! معجزه عشق همه چيزو درست ميکنه
امشب دريچه اي جديد به رومون باز ميشه و من و تو تبديل به ما ميشيم
اين قصه و افسانه نيست عزيزم! عشق يه حقيقته! اينو مطمئن باش
نور مهتاب زيبايي خاصي به چشمان پسرک داده! چند ثانيه اي به چشمان هم خيره مي مونن و بعد از چند ثانيه سکوت، دخترک که انگار چشمان پسرک جادوش کرده دوباره برميگرده به رختخواب و اينبار خودشو در آغوش پسرک رها ميکنه و چشماشو ميبنده تا به اوج لذت و آرامش برسه و خودشو اينبار در نه درکنار عشقش! بلکه در وجودش ببينه و ما شدن رو تجربه کنه
حتي براي ۱ شب
نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 15:38 توسط علی| |

نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 15:32 توسط علی| |

نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 15:30 توسط علی| |

هشيار كسي بايد كز عشق بپرهيزد
وين حرف كه من دارم با عقل نياميزد
آن كس كه دلي دارد آراسته ي ميلي
گر هر دو جهان باشد بر پاي يكي ريزد

از میثم

نوشته شده در Thu 3 Jan 2008ساعت 8:12 توسط علی| |

تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش 3 چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون-فکراي قشنگ-قلب کوچيک من...

از سحر

نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت 14:17 توسط علی| |

مهر يه چيزيه مهربوني يه چيز ديگه، عشق يه چيزيه عاشق شدن يه چيز ديگه، قلب و دل يه چيزيه اما توي قلب تو جا شدن يه چيز ديگه...

ازسحر

نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت 14:16 توسط علی| |

دوست داشتن مثل بازي الاكلنگه مي‌مونه، كه عاشق‌تر خودشو مياره پايين تا عشقش از بالا بودن لذت ببره..

ازسحر

نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت 14:14 توسط علی| |

نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت 14:13 توسط علی| |

نوشته شده در Tue 1 Jan 2008ساعت 23:33 توسط علی| |

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن . کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن .دير ميگذره براي اونايي که منتظرن .زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن. اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن...

از سحر

نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت 8:3 توسط علی| |

تو را براي وفاي تو دوست مي دارم * * * * * وگرنه دلبر پيمانه شكن فراوان است...

آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو...

بيمار خنده هاي تو ام ؛ بيـــــــــــــــــــشتر بخند خورشيد آرزوي مني ؛ گرمـــــــــــــــــــــتر بتاب...

از سحر

نوشته شده در Mon 31 Dec 2007ساعت 8:0 توسط علی| |

زندگي زيباست حتي اگر کور باشي، خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي، مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي، اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي...

از سحر

نوشته شده در Sat 29 Dec 2007ساعت 18:27 توسط علی| |

 در انتظار کسي باش که مايل باشد در زماني که در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد
نوشته شده در Sat 29 Dec 2007ساعت 18:20 توسط علی| |