تبليغاتX
ღღღღخانوم طلاღღღღ


نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 8:9 توسط علی| |

نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 8:8 توسط علی| |

نوشته شده در Tue 10 Jun 2008ساعت 8:7 توسط علی| |

عجب چیزیه

ضرر میبینی نبینی

اگه واسه عشقت میخوای چیزی بفرستی

http://p30needsite.persiangig.ir/

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 18:14 توسط علی| |

 

سلام دوستان . لینک زیر رو ببینید .

http://www.vndisability.net/movie/foryou.swf

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 18:11 توسط علی| |

فلش عشقولانه ! Love Flash



 

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 15:6 توسط علی| |

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟
اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره .
اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!

از شراره

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 15:4 توسط علی| |

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 9:30 توسط علی| |

نوشته شده در Mon 9 Jun 2008ساعت 9:29 توسط علی| |

شبي ست باراني ، مملو از رنجهاي روزگار، مملو از قصه هائي که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران براي شستن آنها باشد.
امشب بام تمام خانه هاي شهر باراني بود و همه را شست . در شب باراني به آسماني زيبا نگاه کردم در درون صدائي مي آمد و سعي در شنيدنش داشتم ،
ولي نمي شنيدم، تمام تلاش خود را براي شنيدن مي کردم ولي هر چه گوش مي کردم هيچ چيز نمي شنيدم ،
صداي رسائي که شکوهي غمناک در دلم مي آفريد، بوي خاک، صداي برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگي صدائي داشتند،
عغده هاي جدائي در دلم داغ داغ بود، صدا را نمي شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ .
با تمام صبوري از درون به بي قراري رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين مي ريخت ، از تمام وجود فرياد مي زدم ،
فريادي که هيچ کس نمي شنيدش و سکوت شب را نمي شکست و چه سخت فريادي بود، فقط صداي باران بود و باران و صدائي را مي فهميدم که نمي شنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر مي کرد. صداي فلک را مي شنيدم ، باور کن مي شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ،
شايد هم به دنبال جاي تاريکي مي گشتم که حرفي بزنم، در بين تمام هستي ، نيستي بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوي خاک، صداي باران،
صداي دخترکي که با پدرش صحبت مي کرد، صداي پسري که با خود مي خواند و گريه مي کرد ،
صداي ديگري مي آمد که نمي شنيدمش فقط احساسش مي کردم.
برگي در زمين با باد اين سو و آن سو مي رفت، بي اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده،
نمي دانم چرا گريه مي کردم ولي برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر مي ديدم، شمعي روشن کردم، شمعي که بي قرارتر از باد در پي رفتن بود.
شمع مي سوخت و مي ريخت و من مردنش را ميديدم ولي کاري از دستم بر نمي آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولي فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم
چرا که شمع براي روشن شدن و مردن است نه براي خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمي شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست.
وه که چه باد ملايمي رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمي يافتمش،
خوابيدم تا او را ببينم با صداي صدا خوابيدم.
نوشته شده در Sat 7 Jun 2008ساعت 10:54 توسط علی| |

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه ميکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است.
به کسي که همراهي اش کند.
به کسي که پا به پايش بيايد.
به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود ...
نوشته شده در Sat 7 Jun 2008ساعت 10:54 توسط علی| |

دختري به مادر گفت: مادرم عشق چيست؟
مادر اندکي رفت به فکربا نگاهي پرمِهر گفت: دخترم
عشق؛ فرياد شقايق هاست.
عشق؛ بازگشت پرستوهاست.
عشق؛ نويد تَداوم است.
مادرم عشق؛ تپش قلب آدمي تنهاست.
عشق؛ عروس حِجله تنهايي انسانهاست.
عشق؛ سرخي گونه هاي آدمي رسوا است.
دخترم تو چه مي داني عشق؛ لذت انسان بودن است.
تو نمي داني عشق؛ نغمه هاي قلب قناري ها است.
راستي دخترم تو چرا پرسيدي؟
دخترک با گونه هاي سرخ با کمي لبخند گفت:
آخر پسر همسايه با نگاهي عاشقانه گفت: دوستت دارم.
بي درنگ مادر ياد بي مهري شوهر افتاد .
ياد آن سيلي سرخ.
ياد آن عشق حقير.
ياد آن قلب بي مهر ووفا .
گفت: دخترم عشق؛ سرابي در دل دريا هاست
نوشته شده در Sat 7 Jun 2008ساعت 10:30 توسط علی| |

مطالب عشقولانه

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود.

        بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود.

             بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود.

                  بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود .

                         وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

 

 

هميشه براي کسي بخند

          که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه...

                    واسه کسي گريه کن که ميدوني

                               وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه...

                                              براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه...

                                                             عاشقه کسي باش که دوستت داره....

 

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

اگه مي تونستم تو اين دنيا يه چيز ديگه باشم

دوست داشتم اشک باشم که تو چشماي تو متولد شم

 رو گونه هات زندگي کنم و رو لبت بميرم

هميشه سعي کن با کسي دوست بشي که دلش بزرگ باشه تا اگه خواستي توي دلش جا بشي خودتو کوچيک نکني.

 عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟

 

 مي دوني !

فاصله بين انگشتانت براي چيه ؟

     براي اينکه يکي ديگه بياد پرش کنه !

            پس دستاتو به دست هر کسي نده

                  بزاراون جاي خالي رويه دستي پرکنه که تاابد باهاته !

 

سعي کن

به خاطر کسي که دوستش داري

غرورت را از دست بدهي

نه به خاطر غرورت

کسي را که دوست داري

از دست بدهي.

نوشته شده در Fri 6 Jun 2008ساعت 9:17 توسط علی| |


WwW.Khanom-Tala.Blogfa.CoM


شهادت بانوی دو عالم ، فاطمه زهرا (س) بر عموم شیعیان تسلیت باد


نوشته شده در Fri 6 Jun 2008ساعت 9:15 توسط علی| |

قانون عشق

ساعت یک نیمه شب پنج‌شنبه شب بود.
داشتیم از میهمانی شام برمی‌گشتیم.
صدای بوق‌بوق ماشین‌ها ما را متوجه ماشین‌عروس کرد.
مامان طبق معمول شروع کرد:
”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین،
الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“
گفتم: ”مامان‌جون اگه اینا می‌دونستن که شما این‌قدر براشون دعا می‌کنین،
ما رو هم برای عروسی دعوت می‌کردن!“
مامان خندید و هیچی نگفت.
ماشین عروس به راه خود ادامه داد ولی ما به خیابان سمت راست پیچیدیم.
کمی بعد به بیمارستانی رسیدیم. باز مامان شروع کرد:
”خدایا ایشالا این مریضا همین الان شفا پیدا کنن،
العجل، العجل، العجل، الساعه، الساعه، الساعه...“
دوباره گفتم: ”مامان، اگه خانواده این مریضا می‌دونستن این‌قدر برای شفای اونا دعا می‌کنین،
ماها رو هم برای سفره ابوالفضل دعوت می‌کردن!“
دوباره مامان هیچی نگفت، فقط خندید.
توی خیابان بعدی که پیچیدیم نه عروسی بود و نه بیمارستانی.
ولی دیدم باز مامان زیر لب دارد یک چیزهائی می‌گوید.
به دور و برم نگاه کردم داشتیم از جلوی یک پارک رد می‌شدیم.
پرسیدم: ”مامان چی دارین می‌گین؟“
مامان همین‌طور که داشت زیر لب ورد می‌خوند جواب داد:
”دارم برای درختا و گلا دعا می‌کنم که سالم باشن.
هم دنیا رو قشنگ‌تر کنن و هم برامون اکسیژن بسازن!“
گفتم: ”مامان اگه درختا می‌دونستن براشون دعا می‌کنی
یه بسته بزرگ اکسیژن از تو پنجره آشپزخونه براتون می‌فرستادن!“
یادم آمد که مامان همیشه موقع سال تحویل برای کره زمین و همه موجودات عالم دعا می‌کند
که سال خوبی داشته باشند و سالم و سرحال بمانند.
ما به او می‌گوئیم شما شده‌اید پاپ اعظم که برای صلح جهان دعا می‌کند!
یک بار مامان گفت اگر هر کدام از ما بتوانیم صلح و آرامش را در درون وجود خودمان تجربه کنیم،
آن‌وقت می‌توانیم تصویری از کره زمین که سرشار از صلح و دوستی و برابری باشد، داشته باشیم.
او گفت مهم نیست که الان کره زمین چه شرایطی را از سر می‌گذراند،
کاری که ما باید بکنیم این است که اول درون خودمان خورشیدی از عشق و دوستی تصور کنیم
و بعد مرتب شعاع انوار این خورشید را گسترده‌تر کنیم تا تمام دنیا را فرا بگیرد.
این کار به ایجاد صلح در زمین کمک بزرگی می‌کند.
از حرف‌های مامان خوشم آمد.
من هم سعی کردم که خورشیدی تابان و فروزان در قلب خودم تصور کنم که
با هر ضربان، گرما و عشق را به تمام سلول‌های من می‌فرستد!
واقعاً هم از وقتی که این کار را کرد‌ه‌ام احساس می‌کنم انرژی بیشتری دارم.
وقتی هم که با کسی برخورد می‌کنم سریعاً با من هم‌دل و همنوا می‌شود.
فکر می‌کنم از نور این خورشید بر او تابیده شده است!
راستش بدون این‌که از مامان اجازه بگیرم، این مطلب را به دوستانم هم گفته‌ام
و حالا وقتی به هم می‌رسیم از هم می‌پرسیم: ”راستی خورشیدت چه‌ طوره؟“
من که جواب می‌دهم: ”گرم و عاشقانه به همه جا می‌تابه!“
خدا را شکر که من دشمن ندارم، ولی فکر می‌کنم که
اگر هم داشتم نور خورشیدم می‌توانست یخ روابط ما را ذوب کند و تبدیل به دوستان صمیمی شویم.
یک بار مامان به من گفت: ”عزیزم یادت باشه والاترین و قدرتمندترین قانون زندگی، قانون عشقه!“
بعد ادامه داد: ”بهتره به جای همه قانون‌ها، قانون عشق رو در همه‌جا اجرا کنیم.
اون‌وقت دنیائی خواهیم داشت که همه گرسنه‌ها سیر می‌شن،
همه شهرها آباد و سبز و خرم و پاکیزه می‌شن و همه کینه‌ها از دل‌ها پاک می‌شه.“
من هم به شما پیشنهاد می‌کنم هر وقت خبری راجع‌به جنگ و درگیری‌ها شنیدید،
پرتوئی از نور خورشید قلبتان را به سمت آن بفرستید
و مطمئن باشید با این کار به گسترش امنیت، صلح، آرامش و برکت جهان کمک کرده‌اید.
من هم الان دارم برای مادربزرگ و پدربزرگم که یک مامان با احساس برای من ساخته‌اند فاتحه می‌خوانم.
کسی چه می‌داند، شاید پاپ اعظم بعدی، من باشم!
نوشته شده در Thu 5 Jun 2008ساعت 19:43 توسط علی| |

Love (12).gif, hosted by TheImageHosting.com

نوشته شده در Thu 5 Jun 2008ساعت 19:32 توسط علی| |