تبليغاتX
ღღღღخانوم طلاღღღღ


نوشته شده در Mon 4 Aug 2008ساعت 9:12 توسط علی| |

شب باراني

شبي ست باراني ، مملو از رنجهاي روزگار، مملو از قصه هائي که به آنها عادت کرده ايم و شايد اين باران براي شستن آنها باشد.
امشب بام تمام خانه هاي شهر باراني بود و همه را شست . در شب باراني به آسماني زيبا نگاه کردم در درون صدائي مي آمد و سعي در شنيدنش داشتم ،
ولي نمي شنيدم، تمام تلاش خود را براي شنيدن مي کردم ولي هر چه گوش مي کردم هيچ چيز نمي شنيدم ،
صداي رسائي که شکوهي غمناک در دلم مي آفريد، بوي خاک، صداي برگ، شرشر باران، سيل آب ، همگي صدائي داشتند،
عغده هاي جدائي در دلم داغ داغ بود، صدا را نمي شنيدنم . همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ .
با تمام صبوري از درون به بي قراري رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين مي ريخت ، از تمام وجود فرياد مي زدم ،
فريادي که هيچ کس نمي شنيدش و سکوت شب را نمي شکست و چه سخت فريادي بود، فقط صداي باران بود و باران و صدائي را مي فهميدم که نمي شنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر مي کرد. صداي فلک را مي شنيدم ، باور کن مي شنيدم ، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم ،
شايد هم به دنبال جاي تاريکي مي گشتم که حرفي بزنم، در بين تمام هستي ، نيستي بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوي خاک، صداي باران،
صداي دخترکي که با پدرش صحبت مي کرد، صداي پسري که با خود مي خواند و گريه مي کرد ،
صداي ديگري مي آمد که نمي شنيدمش فقط احساسش مي کردم.
برگي در زمين با باد اين سو و آن سو مي رفت، بي اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده،
نمي دانم چرا گريه مي کردم ولي برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر مي ديدم، شمعي روشن کردم، شمعي که بي قرارتر از باد در پي رفتن بود.
شمع مي سوخت و مي ريخت و من مردنش را ميديدم ولي کاري از دستم بر نمي آمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولي فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم
چرا که شمع براي روشن شدن و مردن است نه براي خاموش بودن. اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمي شنيدمش و فقط ميدانستم که او هست.
وه که چه باد ملايمي رخسارم را نوازش ميداد و نزديک تر از باد صدا بود و من نمي يافتمش،
خوابيدم تا او را ببينم با صداي صدا خوابيدم.
نوشته شده در Mon 4 Aug 2008ساعت 9:9 توسط علی| |

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه ميکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است.
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است.
به کسي که همراهي اش کند.
به کسي که پا به پايش بيايد.
به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد
عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود ...

نوشته شده در Mon 4 Aug 2008ساعت 9:8 توسط علی| |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .هيچ کس اونو نمی ديد .

همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن. همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .اونم می زد .غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون میزد .چشمش بسته بود و می زد .صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم .يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .سعی کرد به خودش مسلط باشه .يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .نمی تونست چشاشو ببنده .هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .چشاشو که باز کرد دختر نبود .يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .ولی اثری از دختر نبود .نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .....
شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .با همون مانتوی سفيد با همون پسر .هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,مثل شب قبل با تموم وجود زد .احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .چقدر آرامش بخشه .اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .


به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .شب های متوالی همين طور گذشت .هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .ولی اين براش مهم نبود .از شادی دختر لذت می برد .و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .سه شب بود که اون نيومده بود .سه شب تلخ و سرد .و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .اونشب دختر غمگين بود .پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .نمی تونست گريه دختر رو ببينه .چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت ....
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .يه جور بغض بسته سخت يه نوع احساسی که نمی شناخت يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسی که نمی شناخت .ولی شده بود ... بدجورم شده بود .احساس گناه می کرد .ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد ....

يک ماه ازش بی خبر بود .يک ماه که براش يک سال گذشت .هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود .يه بار نه ... برای هميشه .اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر با همون پسر از در اومد تو .نتونست ازجاش بلند نشه .بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .و شروع کرد .دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمي اومد .آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ...

يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل هميشه فقط برای اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره دختر می خنديد پسر می خنديد و...

 يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسيقی بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد ..............

نوشته شده در Mon 4 Aug 2008ساعت 9:2 توسط علی| |

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد

---------------------------------------------------------------------------------------

دوستت ندارم به اندازه دنیا چون یه روز تموم می شه دوستتت ندارم به اندازه دریا چون یه روز خشک می شه دوستت دارم به اندازه روت که کم نمی شه غروب مژده بیداری سحر دارد غروب از نفس صبحدم خبر دارد مرا به خویش بخوان همنشین با جان کن مرا به روشنی آفتاب مهمان کن

----------------------------------------------------------------------------------------

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزو های محالم یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش .دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكد يگــرنگــــاه كنيم

----------------------------------------------------------------------------------------

 شب را دوست دارم بخاطر تاريکی....

تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی...

تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...

 فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...

تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...

------------------------------------------------------------------------------------

چشمانت را دوست دارم بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

نوشته شده در Sun 3 Aug 2008ساعت 8:35 توسط علی| |

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ، 

 ღ♥ღ

آهسته تر از صداي بال پروانه ها      

ღ♥ღ  

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،  

ღ♥ღ

بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

ღ♥ღ

به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،  

ღ♥ღ

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

ღ♥ღ

فرياد دوستت دارم را  

ღ♥ღ

ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند     

ღ♥ღ

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

ღ♥ღ

دوستت دارم فردای دیروزت را رها کن

ღ♥ღ

دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد

ღ♥ღ

تا با هم امروز را زندگی کنیم

نوشته شده در Sun 3 Aug 2008ساعت 8:32 توسط علی| |

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود برسر آتش میسرم که نجوشم

 

بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند ونه هوشم

 

حکایتی زدهانت بگوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست بگوشم

 

مگر تو روی بپوشی وفتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای در ایم بدر برند بدوشم

 

بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 

نوشته شده در Thu 31 Jul 2008ساعت 17:17 توسط علی| |

WwW.Khnaom-Tala.Blogfa.CoM
نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 15:51 توسط علی| |

روی گلهای نرگس با یک مداد قرمز       هزار دفعه نوشتم زندگی بی تو هرگز

 

جویبارمی خشکد و ریگزارش می ماند     انسان می میرد و یادگارش می ماند

 

در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست    هیچ شاهی به گدایی سرور نیست

 

 

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد

                                                                      اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

                                                                               و تو زیبایی که برای من باشی

  

من غريبه اي ديروز *** آشناي امروز***و فراموش شده ي فردا***

پس اشنايي امروز رو مي نگرم*** تا در فراموشي فردا يادم كني***

 

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي فتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف مي زني تركت مي كنه بدون عاشقته

امروز همان فردايست كه ديروز نگرانش بودي .امروز همان ديروزيست كه فردا از ان ياد مي كني ، پس ديروز را فراموش كن و فردا را در خاطر داشته باش .

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز

فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کنی

 واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ،

ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

آلبرت انيشتن ميگه:

عشق مثل ساعت شني مي مونه،همون طوري كه قلب رو پر مي كنه ،مغز رو خالي مي كنه

 

اگه يه كم فكر كني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن نداره.

اگه يه كم بيشتر فكر كنه مي بينيزندگي ارزش مردنم نداره،

اما اگه خيلي فكر كني مي بيني مردن و زنده بودن

ارزش فكر كردن و نداره

هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد ارزوي

ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشه

پس هميشه سعي كن قدرچيزي كه امروز داري خوب

 بدوني

 

چشم كه گشوديم دنيا بود و شهر بود و مردمان د ر جامه

 هاي رنگين . هر يك به رنگي و

رنگي برنگي...... رنگها زيبا و چشم نواز و عصيانگر.

گشتيم وبيشتر گشتيم تا مگر جامه اي بيابيم همرنگ دل

 خود كه گفته اند " مرد را آن به كه صورت و سيرت

همسان" روز به پايان آمد و نيافتيم رنگي بي رنگ . رنگ

 دلمان رنگ بي رنگي. بايد همچو شيشه بود دو رو و

 يكرنگ

يادم باشه_كه يادت باشه_كه يادم بياري_كه يادت

 

بدم_كه ياد بگيري_كه يادم بياری كه هميشه به يادتم_و

 

 يادت كه هيچ وقت از يادم نمي ره _اين و يادت نره....؟

 

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و

 

سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از

 

زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه

 

 تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق

 

 عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه

 

احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه

 

 بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه

 

 (دنيا دو روزه)

 

چند دقيقه ي ديگر وقت داري تا به من نگاه كني

به من به چشمانم و به قلبي كه تنها براي تو مي

تپد اين شب اين باران و اين تو چند دقيقه ي ديگر

وقت داري تا به من نگاه كني پيش از آنكه كاملا

تمام شوم

 

گلهای نرگس قلبم چشمهای خود را به راه بی نهایت دوخته اند.چشم

 براه دیدن تو شاید از راهی که رفتی باز ایی .شاید بیای

و این قلب شکسته رو مونس جان باشی ...می دونم واسه همیشه

رفتی و رفتنت را باز گشتی نیست اما من همچنین

منتظرتم... یک انتظار بی پایان

 

غروب رو دوست دارم چون رنگ شرابه شراب رو دوست دارم چونظ

 رنگ خونه خون رو دوست دارم چون در رگم

 

جاریست

 

رگ و دوست دارم چون به قلبم راه داره قلب رو دوست دام چون

 

جایگاه تویه

 

بیشتر دوست دارم شما بهترین امید ها رو در قلب من ایناستال کنی

 

کردی عکس شما در بک گراندکامپیوترقرار داره شما روی قلبه من با

 

ملایمت

 

کلیک می کنی.عشق را در زندگی من ریست کرده و تمام غمهایم را

 

شیفت دیلت می کنی .من هر کجا باشم قلبم به شما کانکت است

 

عشق شما قلبو و مغز منو هک کرده

 

به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد...به

 

دستانت بياموز كه هر گل ارزش چيدن ندارد...به قلب

 

خود بياموز كه هر كس كنج آن جايي ندارد...

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 9:44 توسط علی| |

عشقی که معشوق در بند باشد

                      آن عشق نبود نيرنگ باشد

  عاشق ببايد از خود گذشتن

                      بر لوح سينه عشقش نوشتن

  ار عشق خواهی از جان تو بگذر

                     زآسايش وخواب زآرام بگذر

  عشقی چنين است عشقی الهی

                    کز آتش آن سوزی چو آهی

نوشته شده در Wed 30 Jul 2008ساعت 9:31 توسط علی| |