قالبم قشنگه دست پارس تم درد نکنه قالبشو از اون گرفتم اما یخورده گرافیکیشو خودم انجام دادم
به يادماندني ترين خاطره زندگي من ....
از پشت پنجره دفتر خاطراتم که مينگرم
تو را در سر سبز ترين باغچه حياط خلوت خانه زندگيم ميبينم
تو را آنجا ماندگار کردم ....
فراموشم مکن .....
ميدانم نبودي و نخواهي بود ....
ولي هستي .... نه اينجا که ....
در وجودم که سرشار از توست !!!
تو را خاطره کردم .....
هر روز به مرورت ميروم .....
مرور خاطره .....
فراموشم نکن .....
فراموشت نخواهم کرد !!!
روزاي غم کجايي تو ... تو خوشيا کنارمي
پشت دستمو داغ ميکنم ... تو ديگه عشق اخري
قلبمو ببين که پاره پاره است ... نتيجه ي عشق دوباره است
جدايي از توخيلي سخته ... براي تو خيلي سادست
حيف از اين اشکاي پاکم ... که ابرومو ميبره
من اشکامو پاک ميکنم ... اين گريه هاي اخره
عاشق شدن يه اشتباهه ... واسه دلي که زود باوره
دوره عاشقي خط مي کشم ... اين اشتباه آخره
يه جوري آتيشم زدي ... با هيچي خاموش نميشم
توام خودتو خسته نکن ... من ديگه عاشق نميشم
هر کاري که کردي با من ... خدا مياره يه روز سرت
نياز به نفرين من که نيست ... دعاي من پشت سرت
سوختمو خاکسترمو ... ديگه داره باد مي بره
من ديگه عاشق نميشم ... اين سوختناي آخره![]()
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کردي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
دوستت دارم
دوست داشتن هميشه گفتن نيست
گاه سکوت است و گاه نگاه
و اين درد مشترک من و توست
که گاهي نمي توانيم در چشم هم نيز نگاه کنيم![]()
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!![]()
ستاره ای ، نوری زیبا
مرا اشارت میکند
این منم که در هفت آسمان
ستاره ای نداشته ام
ولی حالا
چه زیبا ...چومینا
خیره شدم به آسمان
آه ، نه ...ابر لعنتی
ستاره ام را از من گرفت
کنار نمیرود
باز هم اشتباهی دیگر
خدایا
آخر چرا من؟
به حال زار خود گریستم
صدایی شنیدم
خدایا...دیگر نه
اشتباهی دیگر
دیگر نخواهم کرد
باز شنیدم
این منم...خدای مینا
نه سرابم نه خیالم
این منم معبود آسمانیت
این منم معشوق ابدیت
تو مرا خواندی
باور کنم یا نه..
می ترسم
نکند که بروی و باز
من بشوم تنها ترین
گفت:نه
تو هرگز تنها نیستی
من با توام
مثل همیشه
مثل گذشته
آه ، چه زیبا
چو رویا
تو با من بودی و هستی
خواهی ماند؟
گفت:
من با تو بوده ام
هستم و خواهم ماند.![]()
ستاره ای ، نوری زیبا
مرا اشارت میکند
این منم که در هفت آسمان
ستاره ای نداشته ام
ولی حالا
چه زیبا ...چومینا
خیره شدم به آسمان
آه ، نه ...ابر لعنتی
ستاره ام را از من گرفت
کنار نمیرود
باز هم اشتباهی دیگر
خدایا
آخر چرا من؟
به حال زار خود گریستم
صدایی شنیدم
خدایا...دیگر نه
اشتباهی دیگر
دیگر نخواهم کرد
باز شنیدم
این منم...خدای مینا
نه سرابم نه خیالم
این منم معبود آسمانیت
این منم معشوق ابدیت
تو مرا خواندی
باور کنم یا نه..
می ترسم
نکند که بروی و باز
من بشوم تنها ترین
گفت:نه
تو هرگز تنها نیستی
من با توام
مثل همیشه
مثل گذشته
آه ، چه زیبا
چو رویا
تو با من بودی و هستی
خواهی ماند؟
گفت:
من با تو بوده ام
هستم و خواهم ماند.![]()
![]()



