چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد... بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود.... یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید... من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم... بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم... کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود.... چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم.... با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم... اون دیگه منو غلام خودش میدونه... تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم... خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست... منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم... دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم... باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون.... میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه... اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید... بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند... هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه... واسه همین خنجرش بلند بود... با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم... تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون... خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ... منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی... واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت... لباسم همرنگ اسمون شد... خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان... السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز... با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق... بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه.... از دیدن جون دادن من لذت میبرد... دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه... اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر... اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده... اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن... اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم... در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد.... روح از کالبد خارج شد... زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت عشقشو به بت ثابت کرد... چشمانش باز موند... چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته.... و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت... با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد... همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب... میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت... بر روی تبلیغات فقط یه کلیک کنید. میتونیم با هم تبادل کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منتظرتون هستما دنبال گلهای دیگه نمیره؟؟ کجاییی یاس من؟ ----------------------------------- بهترین آهنگ زندگی من طبش قلب توست و قشنگترین روز من روزدیدن تو ----------------------------------- بلوتوث قبلت رو روشن کن میخوام همه ی وجودمو برای تو بفرستم ----------------------------------- یه قطره اشک میریزم توی آب تا وقتی پیداش نکردم دوست دارم ----------------------------------- داستان زندگی من قصه ایست،متن آن وجود تو،پایان آن نبودن تو با تشکر از خانوم مریم زمانی که تمام اس ام اس های بالا از طرف ایشون برای وبلاگ خانوم طلا ارسال شده.باز هم منتظره اس ام اس هاتون هستیم جالبه بین یه مدت کوتاه ۳ تا قالب عوض کردم دیگه به خوبی خودتون ببخشید؟ حالا بگین این قالب هم از لحاظ سرعت و خوشگلی چه جوریه؟ منتظرما
![]()
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....
![]()
دوباره قلبمو بگیر!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
میتونی نگهش داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()





