يک روز احساس کردم چقدر به يلدا علاقه دارم
اون دختر عمه ام بود
و داستان من اينطوري اغاز شد
هيچ نمي دونستم با اين علاقه چقدر زندگي من متحول ميشه
من هر روز بيشتر از روز قبل بهش علاقه مند مي شدم
طوريکه تو 12 سالگي معني عشق رو فهميدم
اونم با تمام وجودم
توي اون دوران که همه دنبال بازي بودن و مي خواستن شخصيتشون رو شکل بدن من تنها
به يلدا فکر مي کردم و بس
تا اينکه رسيديم به کنکور
سال اول من قبول شدم و اون قبول نشد
من دو روز تمام گريه مي کردم و هيچي نمي خوردم
اصلا برام مهم نبود که خودم قبول شدم
حاضر بودم اون قبول بشه ولي من نشم درحالي که رشته مورد علاقه ام قبول شده بودم
نشستم دوباره خوندم چون مي خواستم اونم قبول بشه
با خودم عهد بسته بودم اگر اون قبول نشد منم نرم دانشگاه
تا اينکه سال دوم هم اون قبول شد , هم من
من شهر خودمون اصفهان قبول شدم اما اون بندرعباس قبول شد
من هميشه منتظرش بودم که بياد و ببينمش
ولي اون اينقدر دیر به دير مي اومد که باعث ميشد فکرهايي به ذهنم برسه که اصلا دوسشون نداشتم
تا اينکه يک روز
خواهرش به من شک کرد و گفت علي تو , توي دلت يه چيزي هست
به من بگو شايد بتونم کمکت کنم من هم بهش جريان رو گفت
اون خيلي خوشحال شد چون من رو خيلي دوست داشت و گفت من مي دونم که يلدا هم عاشق توست
ولي الان دست نگه دار و بهش نگو چون اون الان خيلي حساسه
منم قبول کردم
نه باور کردني نيست که 8 سال تمام بهش چيزي نگفتم
اما من اين عشق رو 8 سال توي قلب و دلم نگه داشتم
يک مدت دانشگاه اون ها تعطيل شد ولي مال ما نه
يه روز اومد پيشم و بهم گفت علي يه مشکلي برام پيش اومده گفت که :
يه پسره هست توي دانشگاه همش مزاحمم مي شه هر جا مي رم مياد
تو دانشگاه اصلا ولم نمي کنه
چي کار کنم؟؟؟؟
منم بهش گفتم برو بهش بگو من نامزد دارم و اگه بفهمه ....
و اونم گفت که من نامزد ندارم منم گفتم خوب تو فرض کن داري
اونم گفت باشه بهترين کار همينه
به اين اميد راهنماييش کردم که نذارم کسي مزاحمش بشه يه مدت که از اين جريان گذشت
بهم زنگ زد و ازم خواست توي درسها کمکش کنم
منم کمکش مي کردم
اخرين بار همين تابستوني بود که رفت ديدمش
براش رفتم يه هديه خريدم
تا روز آخر بهش بدم
و دادم
زنگ زد ازم تشکر کرد
ولي من حس کردم ناراحت شده
تا اينکه دو ماه پيش متوجه يه موضوعي شدم
اونم کاملا اتفاقي
متوجه شدم با يک اقايي ريختن روي هم و قراره همين چند روز ديگه نامزد کنن
يک هفته تمام غذا نخوردم
دنيا روي سرم خراب شد
نمي دونم يلدا از کجا متوجه شده بود که من حالم خرابه
بهم زنگ زد
جمله اش دقيقا اين بود:
" به من اصلا فکر نکن من از تو نفرت دارم و اصلا تو لياقت منو نداري "
منم گفتم خيلي دوستت دارم ولي حيف قدر اين دوست داشتن رو ندونستي
گفت برام مهم نيست
گفتم از همون اول مي دونستي من دوست دارم اره ؟؟؟
گفت اره مي دونستم
گفتم چرا همون اول نگفتي
گفت به من چه خودت بهم علاقه مند شدي
گفتم هيچ وقت از دستت ناراحت نمي شم و برات آرزوي موفقيت مي کنم
اميدوارم توي زندگيت هميشه موفق باشي
گفت اصلا تو برام مهم نيستي
حتي اگر هم مي خواي نفرينمم کني بکن
گفتم هرچي دوست داري بگو
من تنها برات اروزي موفقيت مي کنم و بس
گفت ديگه به من فکر نکن باشه
گفتم تو هرچي بگي انجام مي دم
باشه ديگه تا ابد بهت فکر نمي کنم
گفت برات اروزي موفقيت مي کنم
گفتم همين يک جمله ات براي من مثل اين بود که دنيا رو بهم دادن
واقعا ازت ممنونم
گفت ديگه اسممو نيار
گفتم باشه عشق من
گفت ديگه بهم نگو عشق من
گفتم باشه
زندگي من
گفت ديگه بهم نگو زندگي من
گفتم باشه هستي من
گفت اصلا هيچي به من نگو باشه
گفتم باشه اي غريبه که آشناترين بودي براي من
گفت خداحافظ
گفتم به اميد ديدار
بعد از اين تلفن پا شدم
گفتم ديگه بسه
من دوستش دارم
و مي خواستم خوشبختش کنم
اونم حالا به اون چيزي که دوست داره رسيده
پس بايد خوشحال باشم
و چون بهش قول دادم که ديگه بهش فکر نکنم
پس فراموشش مي کنم
چون اون الان با يکي ديگه است
و ديگه همه چيز تموم شده
هرچند هميشه ته قلبم مي گم اگر مي موند به خدا قسم حتي جونم رو تقديمش مي کردم
اما اون رفت و من موندم با يه دنيا احساس به يلدا
چون دوسش دارم ازش ميگذرم
و براش آزروي خوشبختي ميکنم
خوب ديگه اينم پايان عشق من بود
با تشکر یکی از علی های دنیا
![]()
روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند.
پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.
دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند.
دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود.
پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.
در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود.
راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.
به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:
" بدون عشق تو من خواهم مرد. "
![]()
شنیدم عاشقی مستانه فرمود
اگر آتش به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
![]()


