آن شب هم مثل همۀ شب ها و روزهای خوب، مثل همۀ خوشی های زندگی، مثل خواب و رؤیا، سریع رسید و گذشت و تمام شد. خانوادۀ محمد که آمدند؛ قبول نکردند بروند توی مهمانخانه و همان جا توی حیاط روی تخت ها نشستند.محمد سر به زیر و خجالت زده آمد با پدرم روبوسی کرد و نشست.مجلس با شوخی های امیر و خانم جون و بگو و بخندهای حاج آقا و آقاجون خیلی زود خودمانی شد. ولی من مثل بید می لرزیدم، تنم یخ کرده بود و دستم توی دست زری بود و لرزان با هم از پشت پنجره حیاط را نگاه می کردیم. مستأصل نشستم روی تخت و گفتم: - زری من رویم نمیشه بیام بیرون. زری با تعجب گفت: - دیوونه، مگه عقل از سرت پریده، مامان بابای من یک شبه شاخ در آوردن؟! یا از بابا مامان خودت خجالت می کشی؟ اصلاً فکر نکن اومدن خواستگاری، فکر کن اومدن مهمونی. - نمی تونم، به خدا زری خودمم نمی دونم چه مرگمه، این قدر که تنم می لرزه، نمی تونم روی پا وایسم. بلاخر خانم جون صدا زذ:«مهناز؟زری خانم...» به زری اشاره کردم که جواب بدهد.زری بد و بیراه گویان رفت و چند دقیقه بعد همراه مادرم و محترم خانم برگشت. محترم خانم گفت: - وا، مهناز جون چرا رنگت اینقدر پریده، والله به خدا ما همون آدم های قبلی هستیم.اسم خواستگار رویمون اومده ترسناک شدیم؟! مادرم گفت:«نه بابا این حرف ها چیه» و من ناچار دستم را به محترم خانم که دست دراز کرده بود دادم و بلند شدم.محترم خانم گفت: - تورو خدا نگاه کن، دستاش انگار از زیر یخ دراومده.بیا با خودم بریم مادرجون.این شتر در خونۀ هر دختری خوابیده، حالا تازه ما غریبه نیستیم،با هم شناسیم.اگه تا حالا چشممون به هم نیفتاده بود.چه کار می کردی؟! توی حیاط هیچ جوری نتوانستم سرم را بالا بگیرم، محترم خانم گفت:«حاج آقا اینم عروست»همان طور سر به زیر و با صدای لرزان گفتم:«سلام حاج آقا» - سلام بابا.ما متظر بودیم عروسمون چایی بیاره، ولی خبری نشد. خانم جون گفت: - الان حاج آقا، همین الان میاره، دختر ما توی چایی دم نکشیده ریختن اُستاده. همه زدن زیر خنده و من همراه زری رفتم که چایی بیاورم.وقتی تعارف چایی تمام شد، حاج آقا قبل از اینکه من هم بشینم، گفت: - خانم جون، با اجازه شما و حاج عباس بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف ها شون رو بزنن؟! - دختر و پسر هر دو مال خود شمان،مختارین، اجازه ما هم دست شماست.خانم جون رو به من کرد و گفت: - مادر، محمد آقا راهنمایی کن برین حرفاتون رو بزنین، خدا وکیلی حرف راست به هم بزنین.چاخان نکنین. با صدایی لرزان گفتم:«بفرمایید»و خودم روی مبل اولی ولو شدم.محمد هم روبرویم نشست.چه سکوت مزخرفی بود.ناخودآگاه محمد آرام و مهربان گفت: - شما اول صحبت می کنی یا من بگم؟! لرزان گفتم:«شما» با لحنب بینهایت نرم و شمرده گفت: - اول باید آروم باشی.چرا اینقدر می لرزی؟من هنوزم محمدم، برادر زری که مسئله های ریاضی ات رو حل می کرد.فرقی کردم؟! چقدر صدایش کرم و آرامش بخش بود.ساکت شد و منتظر بود.نمی دانستم چه بگویم. دوباره گفت:«مهناز خانم؟!»سرم را بلند کردم و نگاهمان برای چند لحظه با لبخند توی چشمهای هم ماند و این بار با لبخند سرش را پایین انداخت و گفت:«خوب حالا بهتر شد» و بعد شروع به صحبت کرد.او می گفت ولی من محو صدایش و لحن حرف زدنش بودم.فقط توی این فکر بودم که حرفهایش تمام شد، چه بگویم. وقتی حرفهایش تمام شد و منتظر ماند، با چه جا کندنی و تپه تپه ای گفتم که حرف هایش را فهمیده ام قبول دارم.حرف هایی که شاید نصف بیشترش را نفهمیده بودم!و او هم نارسایی کلام مرا پای خجالت گذاشت، و آن شب گذشت. در عرض دو هفته ی بعد ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و برای شب جمعۀ هفتۀ بعد قرار بله بُران گذاشته شد.توی دل من و خانۀ ما چه شور و شوقی بود.زری روی پا بند نبود و حالا که مریم آ مده بود، توی جمع سه نفریمان شادی بی نهایت بود و روزها می گذشت. الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم رو بدم و یک بار دیگر به آن روزها برگردم، تا من ایتن بار، قدر لحظه لحظۀ آن ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و صمیمی برگزار شد،نه علم و نه اشاره ای نه چک و چونه ای،هیچی.چون همه اختیار را به خانم جون داده بودند. خانم جون- بعداً گفت برای ملاحظۀ الهه- گفت: - هر چی مهر عروس اولتونه مهر دختر ما، که دوتا جاری با هم حرفشون نشه. آن وقت صدای خنده و کف زدی همه با هم قاطی شد. به هر حال قرار عقد برای روز نیمۀ شعبان که دو هفتۀ بعد بود گذاشته شد و برای اینکه من بتوانم مدرسه بروم، قرار شد برای عقد دفتردار آشنایی بیاورندکه حاج آقا می شناختش، تا اسم محمد وارد شناسنامۀ من نشود. و بعد که درس هر دویمان تمام شد عروسی کنیم.حاج آقا هم به آقاجون قول داد که اگر محمد خواست برای ادامۀ درسش به خارج کشور برود، من را هر طوری هست همراهش بفرستد. وقتی رود کاغذ قرار ها نوشته شد و بزرگترها امضاء کردند صدای صلوات و دود اسپند فضا را پر کرد و من دیدم که خانم جون سر در گوش حاج آقا و محترم خانم چیزی گفت که با تکان های سر موافقتشان را در مورد چیزی که من نمیدانستم اعلام کردند. پانزده روز بعدی مثل برق گذشت.دیگر خواب و خوراک همه قاطی شده بود.همه مشغول خرید و دوخت و دوز و تدارک مقدمات عقد بودیم.اولین چیزی که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ بود.بعد، حلقۀ نامزدی که بی نهایت دوستش داشتم.حلقه ای ظریف که یک نگین برجسته داشت و حلقۀ محمد که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه ای تقریباً پهن بود که رویش سه تا نگین مورب داشت.لباسم را مادر مریم دوخت و الحق که خیلی زحمت کشید و من و زری و مریم همراه مهتاب روی آن مروارید دوزی کردیم.یک لباس بلند سفید با آستین های پفی بود که از بالای آرنج چسبان می شد و به یک هفت روی دستم ختم می شد.سر شانه های لباس باز بود و بالا تنه اش از روی سینه تا کمر چسبان و از روی کمر دامن پفی بلندی بود که دنباله اش روی زمین می کشید.مروارید و منجوق و ملیله های روی لباس توی نور درخششی خیره کننده داشت و من خودم شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت مب بردم.روزی که لباس تمام شد و پوشیدمش، چقدر زری و مریم هلهله کردند و سر و صدا راه انداختند. روز عقد محمد واقعاً ذوق کرد.روز عقد وقتی آمد به آرایشگاه، من با آرامش و لباس باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، امّا سلام محمد چنان کشیده و بلند بود که ناخودآگاه سرم را بلند کردم. . . . ببخشید این هفته سرم شلوغ بود تا همینجاش نتونستم بیشتر بریزم. تا هفته ی بعد خدانگهداردالان بهشت
![]()




