دالان بهشت خدایا آن چشمها چقدر زلال بود.اگر محبت رنگی داشته باشد و حس کردنی باشد،اگر محبت را بتوان دید وحس کرد و چشید، محبت بی شائبه،محبت توأم با شوق وحواستن، نه شهوانی را؛ چون محبتی که حتی ته مایه ای از شهوت داشته باشد زلال نیست، پاک نیست، و این طور مستقیم با قلب آدم ارتباط پیدا نمی کند؛ من رنگ محبت را و زلال بی نهایت عشق پاک را در چشم های محمد دیدم و با نگاه او شناختم.من اگر بچه نبودم، اگر احمق نبودم یا لااقل اگر همین بودم که حالا هستم، تمام دنیا را با نگاه آن چشم ها نباید عوض می کردم.ولی کجا آدم قدر نعمتی را که دارد می داند؟!خصلت آدمیزاد این است، به دنبال آنچه ندارد می دود و آنچه دارد اصلاً نمی بیند و به داشتنش مثل یک حق طبیعی عادت می کند؛ مثل دستش، مثل نفس کشیدن، مثل چشم هایش و مثل همۀ واقعیت های حیاتی زندگی که چون همراه آدمند برایش عادی می شوند و بی ارزش، مگر اینکه از دستشان بدهد! وقتی چادر سفیدی که همراهش بود روی سرم انداخت آنقدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی دیدم با خنده پرسیدم:«من جایی رو نمی بینم، چطوری راه بیام!»
او گفت:«تو صورتتو بپوشون بردنت با من» و دستم را گرفت.... ادامه در ادامه مطلب به نام خدا بلاخره به درخواست دوستان گل خانوم طلا عکسمو گذاشتم فقط اگه زشتم به خوبی خودتون ببخشید بعد از دیدن عکسم نظرتون رو دربارۀ عکسم و من بگین.خواهشاْ خصوصی باشه ممنونم
:ادامه مطلب:![]()

![]()




