| من تو راه قله یه کوهم می خوام برم اون بالا بالاها تا به آسمون نزدیکتر بشم و خدا رو بیشتر حس کنم تنهام تپش قلبم و نفسهام با آهنگ قدمهام یکی شدن پروانه ها جلوی پاهام بلند می شن دورم می گردن! سنگها زیر پام به هم می خورن صدای شکستن خارها و علفهای خشکیده رو می شنوم
نگام هر طرف که می ره طلایی و زرده. اینجا گلهای زیادی رو بوته ها بی رنگ و رو، خشک شدن و موندن. همه نگاهشون به خورشیدیه که گرم و پیوسته بهشون می تابه و همه جا رو روشن کرده. دونه های عرق همه بدنمو پوشوندن. باد داره می آد. من گرمو دارن سرد می کنن. باد همه صورتمو نوازش می کنه. رسیدم! پروانه هم رسید.
اینجا چقدر قله زیاده! هر کدوم از اون یکی بلندتر درختا و آبادی از این بالا پیدان. آدما و خونه ها چه کوچیکن! دارم می رم به سمت یه قله بلندتر. کوهها چه استوار و محکمن. به ذهنم رسیده بالاش که رسیدم، خدا رو صدا کنم. ازش بخوام با من به شهر بیاد یعنی می شه؟
بالا آبیه و پایین زرد. همون گوشه آسمون که خورشید هست، چن تیکه ابر بزرگ و کوچیکم هست. سایه اون ابر بزرگه رو کوه اونوریه. نزدیک قلش یه درخت تنها و تکه. صدای بادی که به علفهای خشکیده می خوره، پر غمه! اینجا علفها از اون پایین بلندترن. انگار باد شونه زلفاشونه. به همون طرف که باد می ره، کج می شن. می لرزن! نه انگار دارن می رقصن! چه شو با عظمت و چه کنسرت بزرگی. آهنگشون اصلا تغییر نمی کنه. فقط کمو زیاد می شه. درست که گوش می دم همه صدات می زنن: خدا.خداا..خدااا...خداااا.....خدااااا.....خداااااا...... . منم باهاشون همصدا می شم و زمزمه می کنم... .
به قله رسیدم. تو زودتر از من اینجایی! اشکام داره رو گونه هام می غلطه. رو به آسمون دراز کشیدم. چشامو به آسمون دوختم. هر چی نگاه می کنم آخرشو نمی بینم. با دستام اشکای چشامو خشک می کنم. بستمشون... احساس سبکی می کنم انگار بی وزنم انگار یه چیزایی که تا حالا ندیدم می بینم درونم روشنه نفسامو عمیق می کشم دوس دارم همه هوا رو استنشاق کنم انگار سینم به اندازه آسمون بزرگ شده! یادم اومد بنا داشتم اینجا صدات بزنم. تو دور نیستی که بخوام صدات بزنم.
باد داره موهامو شونه می کنه. یه بلبل هم اونطرفتر داره می خونه دستامو رو سنگا پهن کردم احساس می کنم همه آسمونو بغل کردم دوس دارم همینجا بخوابم دوس دارم به تو بپیوندم باد داره نازم می کنه صورتمو رو سنگا می ذارم انگار منو می شناسن انگار دارن با من حرف می زنن. تو صداهایی که می شنوم یه تم آشنا هست تمی که تو رو صدا می زنه شبیه صدای منه تو آسمون یه چهره آشنا هست شبیه چهره خودمه! بوتو می شنوم! خدایا اینهمه احساس قشنگ! همشون یه دست!
یادم می آد گفته بودم زود برمی گردم! منتظرمن! یاد مامان و بابا می افتم دلم براشون تنگ شده می دونم دارن سراغمو می گیرن باید برگردم! خدا رو با خودم می برم. ازش می خوام باهام بیاد دارم از قله بر می گردم دوباره منم و باد و علفها و موسیقی و تپش قلب و نفسها و قدمها و سنگها...
به یه جاده رسیدم... تشنم شده. فک کنم این راهو برم زودتر به آبادی می رسم صاف تر و راست تره. به ذهنم یه سوال می آد کی این جاده رو ساخته؟! انگاری تا قله رفته چه زحمتی کشیدن! انگار قله های زیادیو به هم وصل می کنه با خودم می گم حتما آدمایی مث من ساختنش با خودم می گم حتما کسی ازش رد می شه می گم کاش کسی بیاد باز می گم کاش این راهو می شناختم از اول با ماشینم می اومدم
خیلی خسته شدم. خیلی تشنمه. گرسنمم هست. همه اینا یادم می ره سرمو بالا می گیرم بی اختیار می خونم: خدای من، خدای من... خدای من، خدای من... بوی خدا رو حس می کنم! چه پر انرژی و با نشاطم. مست مستم! با همون آهنگ زمزمه می کنم: لا اله الا الله... لا اله الا الله...
قلبم ذکرو از زبونم زود می دزده خورشید روبرومه! نه! تو صورتمه! دستام دوس دارن باز شن انگار دستای خدا هم بازه نمی خوام منتظر بذارمش دوس دارم بدوم من رفتم...
صداهای متفاوتی می شنوم!!! می گن به هوش اومد... به هوش اومد...
|