| در اين دنيا سراب محكوم است به پوچي ...
پرستو محكوم به كوچ كردن ...
شمع محكوم به اشك ريختن...
خارها محكوم به تنهايي ...
روز محكوم به غروب كردن ...
شب محكوم به رسيدن ...
قلب با همه ي پاكي وصداقتش محكوم به دوست داشتن
وچه محكوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟
اما اي كاش همه ي اين محكوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي كاش...؟
---------------------------------------------------------------------------------
تنها بودم تو رسيدي گفتي ما بشيم بهتره
ديگر تنها نبودم اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي
يك روز كه داشتم دنبالت ميگشتم به تنهاي ديگري
رسيدم گفتم چرا تنهايي؟ گفت يارم نيومده يهو با خوشحالي
بلند شد و گفت اومد وقتي برگشتم تو را ديدم
---------------------------------------------------------------------------------
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت دوباره فال گرفتم
براي چشمانت اگر چه كوچك و تنگ است حجم
اين دنيا قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت بگو چه
وقت دلم را ز ياد خواهي برد اگر چه خوانده ام از
جاي جاي چشمانت دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت تمام آينه ها نذر ياس
لبخندت جنون آبي در يا فداي چشمانت چه مي شود
تو صدايم كني به لهجه موج به لحن نقره اي و بي صداي
چشمانت تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
---------------------------------------------------------------------------------
وقتي به دنيا امدم در گوشم زمزمه كردند كه دوستش بدار تا
دوستت بدارد و حالا كه با تمام وجود دوستش دارم
مي گويند فراموشش كن تا فراموشت كند
---------------------------------------------------------------------------------
نمي دانم كه دانست او دليل گريه هايم را؟
نمي دانم كه حس كرد او حضورش د ر سكوتم را؟
و مي دانم كه مي دانست ز عاشق بودنش مستم
وجود ساده اش بوده كه من اينگونه دل بستم
|