<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ღღღღخانوم طلاღღღღ</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 03 Dec 2009 12:06:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان عشق پاک امیر...روحش شاد!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-982.aspx</link>
<description>اما من امروز یه خبر براتون دارم، یه خبر خیلی بد . چند روز پیش من و امیر رفته بودیم مدارك سربازی رو پست كنیم، تو راه برگشت بودیم كه موبایل امیر زنگ خورد، امیر با خوشحالیه زیادی گوشی موبایل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اینقدر خوشحاله. بیشتر از 3 هفته بود كه امیر از معصومه بی خبر بود و هر چی تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پیدا كنه، ولی معصومه خودش تماس گرفته بود، امیر شروع به صحبت كرد، خیلی شادوشنگول بود ولی یهو سرجاش میخكوب شد، رنگش مثل گچ سفید شد، بدون خداحافظی گوشی رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه میكرد، گریه امونش نداد جلوی اون همه آدم تو خیابون زد زیر گریه، اصلا نمیتونست حرف بزنه وقتی یه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چیزایی كه معصومه بهش گفته بود، انگار هذیون میگفت ولی واقعیت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امیر، 2 هفته پیش نامزد كرده بود، تو این یكی دو ماه اخیر قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امیر فیلم بازی میكرده . اولای غروب بود كه امیر رو رسوندم خونشون، اوضاء روحیش خیلی بد بود. اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امیر تماس گرفتم، خواهرش گوشی رو جواب دادو گفت امیر حالش بد شده آوردیمش بیمارستان، رفتم اورژانس بیمارستانی كه امیر رو برده بودن اونجا . . . . . از اینجا به بعد رو دیگه نمیتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمیاره، یه جور دیگه مینویسم‌ ؛ زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر مكان : اورژانس بیمارستان نام بیمار : امیر ...... وضعیت بیمار : بیهوش زمان : پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب مكان : بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان نام بیمار : امیر ...... وضعیت بیمار : بیهوش ، وضعیت جسمی رو به وخامت زمان : جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر مكان : بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان نام بیمار : امیر ...... وضعیت بیمار : انا لله و انا الیه راجعون روح امیر ، به ملكوت اعلی پیوست امیر برای همیشه از بین ما رفت، شاید به عشق پاكش رسید، عشقی كه معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امیر، علت فوت امیر رو استفادۀ بیش ازحد قرص های خواب آور قوی اعلام كرد و چون مقدار قرصها زیاد بوده نتونستن برای امیر كاری بكنن و امیر از مرگ نجات پیدا نكرد، همه چیز خیلی سریع و غیر منتظره اتفاق افتاد، نمیدونم ... شاید تصمیم امیر خیلی عجولانه بود ولی به هر حال امیر دیگه بین ما نیست. امیر، صبح روز شنبه با یك مراسم عالی و با شكوه كه همۀ فامیل و دوستاش و همكاراش حظور داشتن، در بهشت زهرای تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعیتی اومده بود، سینه زنی، عزاداری، نوحه خونی، گریه، . . . . . امیر، خیلی زود از بین ما رفت، ولی رفت، سنی نداشت، یه جوون 22 ساله، مثل یه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امیر، نه خواهرش و نه ما دوستاش دیگه صدای امیر رو نمیشنویم، دیگه مادر امیر نمیتونه برای خوشبختیه تنها پسرش رؤیایی داشته باشه، دیگه پدرش هیچ امیدی برای آیندۀ امیر نداره، دیگه خواهرش یه تكیه گاه امن نداره، همه چیز تموم شد. امیر با سن كمی كه داشت یه مرد به معنای واقعی بود، خیلی با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائیش با معصومه هیچ وقت خنده از رو صورتش دور نمیشد ولی این آخریا خیلی افسرده شده بود . الان دیگه جسم بی جون امیر، زیر خاك، راحت و آسوده خوابیده، امیر برای همیشه چشماشو بست . اما حرفی كه من با معصومه خانم دارم اینه : معصومه خانم ، هیچ كسی برای شما امیر نمیشه، هیچ كسی مثل امیر قدرو ارزشت رو نمیدونه، هم در حق خودت بد كردی هم در حق امیر ، این حرف رو تا آخر عمر آویزۀ گوشت كن ، هیچ كسی مثل امیر دوست نداره . من دیگه هیچ حرفی ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسی رو كه امیر قبل از مرگش با ایمیل، برام فرستاده بود رو براتون میذارم، این حرفها دقیقا همون چیزی هست كه امیر نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر یك خواهش از شما عزیزان دارم ؛ از شما وبلاگ نویسان و دوستان امیر كه به این وبلاگ میومدین، میخوام كه هر كدومتون كه امیر رو مثل برادرتون میدونستین یه مراسم كوچیك واسه یاد بود امیر تو وبلاگتون بگیرین تا شاید یاد این جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همین پست به من هم خبر بدین تا من هم تو مراسمتون شركت كنم . امیر بعد از آشناییش با معصومه همیشه یه چیزی رو برای من تكرار میكرد، میگفت : «« یادت باشه هیچ وقت عاشق نشی ، اگه عاشق شدی این حرف رو یادت نره .:::::: یادمان باشد ، در عشق گر به وصال یار نائل آمدیم ، شكر خدا را گوئیم و سجدۀ شكر، و گر سرنوشتمان چیزی جز دوری یار و وصال در خیال نبود از آن پس جایگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاییست كه آن را نامند ، گورستان ::::::. »» امیر به این حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ایمان داشت . من خداحافظی میكنم و حرفهای امیر كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه میذارم . و اما آخرین دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امیر ...... * * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * * * * سلام عزیزم ، خوبی ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودی بهتر شدی ؟ من هم خوبم ، یعنی الان كه داری این متن رو میخونی خیلی خیلی خوبم ، میدونم كه میای و این پست رو میخونی ، چون اگه این رو ندونم و تو رو نشناسم واسه لای جرز دیوار خوبم . ببین ببین این گریۀ یك مرده مردی که گریه هاش ظهور درده ببین ببین این آخرین صدای این بی صدا شبخون کوچه گرده خوب این هم پیشونی نوشت من بود كاریشم نمیشه كرد ، اما معصومه ، میخوام چند تا چیز رو یادت بندازم ، گرچه خیلی دیره ولی . . . . . . . . . یادته وسط پائیز اومدم شهرستانتون ؟! رفتیم اون سفره خونه سنتیه !!! یادته اون روز چی بهم گفتی ؟ یادت نیست ؟ اما من خیلی خوب یادمه ، مگه میشه یادم بره ؟! گفتی « امیر ، عزیزم ،‌ دوستت دارم » ؛ واقعا دوستم داشتی ؟ ولی من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام این رو نوشتی « جز تو هرگز با كسی از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، این شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفای نگفتۀ من تو این شعرهاست ؛ چی میشه یه لحظه باشی تو همصدا بشی با این دل تنهام آخه تو همۀ وجودمی ، عشق و غرورمی تو شدی همه دنیام آخه دوست دارم به خدا ، آهای خدا ای خدا بهش بگو ، واسش میمیرم راستی این یكی رو داشت یادم میرفت ، این شعر رو حتما یادته ، همیشه برات میخوندم كی اشكاتو پاك میكنه وقتی كه غصه داری ؟ دست رو موهات كی میكشه وقتی منو نداری ؟ شونۀ كی مرهم هق هقت میشه دوباره ؟ از كی بهونه میگیری شبای بی ستاره ؟ برگ ریزونای پائیز ، كی چشم به راهت نشسته ؟ از جلو پات جمع میكنه برگای زرد و خسته كی منتظر میمونه حتی شبای یلدا ؟ تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا مگه میشه این شعر از یادت بره ؟! شعر دوران دلدادگیمونه ، همیشه خندیدنت برام قشنگ بود ، حتی صدای خندیدنت دلمو شاد میكرد ، چه برسه به دیدن صورت نازت وقتی كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش میكردی ؛ انگار زندگیه دوباره بهم میدادن یه روزی قدرمو میدونی كه دیره روزی كه كسی سراغت رو نمیگیره یه روزی میدونی من كیو چی بودم روزی كه از نبودنم غصت میگیره باشه خوبم ، از كنارت ساده میرم با وجود اینكه میدونم میمیرم به خدا ، قدرم رو میدونی یه روزی روزی كه از تو جدا میشه مسیرم قدرم رو میدونی یه روز یادم میفتی شب و روز صدام تو گوشت میپیچه مثل یه آه سینه سوز حسرت یك لحظه نگام دلتنگ میشی بد جور برام اون روزا دور نیست به خدا حتی به خوابت نمیام یه روزی قدرمو میدونی كه دیره اسم من از توی لحظه هات نمیره دیگه نیستم اون شبای پر ستاره وقتی كه دلت بهونم رو میگیره اما اون روز رو خدا كنه نباشم نشنوم از رفتن من غصه داری من میبینم اون شبایی رو كه دیگه واسه گریه شونه هام رو كم بیاری آره تموم شد ، همه چیز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگیه من هم به پایان میرسه ، اون وقتا وقتی این رو بهت میگفتم ، میگفتی كه چرت و پرت میگم ؛ ولی الان چی ؟ الانم همون نظر رو داری ؟؟!!! اگه دارم میرم بدون دست خودم نیست از چشم كه بیفتم ، از دل دیگه سخت نیست میرم چون دیدن و نداشتنت سخته میرم چون دیگه عشقم رفته از قلبت میرم همین راهشه این حقم نبود ، ولی باشه تو بازیه سرنوشت منو نبر از یاد منو به یاد بسپار ، نده منو بر باد حالا كجام ؟ دستات توی دست كین ؟ یه روز میرسه، ازت پس میگیرم دلی كه پیشت بودو زیر پا گذاشتیش این حرفای كسیه كه یه روز دوستش داشتیش آره ، الان دیگه دستم از این دنیا كوتاهه، ولی منم خدایی دارم، دلم با خدا رك و راست بود، خدا هم صلاح همه چیز دستشه ، نفرین نمیكنم ولی همه چیز رو به خدا واگذار میكنم . من فقط یه چیز میخوام اونم خوشبختیه توئه ، چه با من ، چه بی من . خوشبخت بشی عزیزم ، همیشه سلامت و موفق باشی . بعد از این ، آشیانت هر كس است باش با او ، یاد تو ما را بس است خدا حافظ * * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * * * * روحش شاد</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 12:06:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=982</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-982.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم،عروسکی است....!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-981.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;وقتي از مادر متولد شدم &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;..&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;صدايي در گوشم طنين انداخت كه بعد از اين با تو خواهم بود &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بهش گفتم تو كيستي؟ گفت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;غم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;فكر كردم غم عروسك ي خواهد بود كه من بعدها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt; با اون باز ي خواهم كرد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;ولي بعدها فهميدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;!! &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;كه من عروسكي هستم در داستان غم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 10:38:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=981</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-981.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلیم بخت من....!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-980.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;گليم بخت من را از سياهي بافتند&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بناي عمر من را ازتباهي ساختند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;شكسته دل خسته ام از زندگي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;نسيب من رنج وازردگي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;حالا ديگه ارزو مي كنم واسه خودم مرگ و اسودگي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بعضي ها بايد باشند هميشه گريون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بعضي تو بختشون نوشته زندون &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بعضي خاكشون از غم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;بعضي سهمشون ماتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;من مي خواستم شب وروشن ببينم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;/&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;ازدلم رنج و غم وغصه رو بيرون كنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 10:34:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=980</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-980.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرق من و تو...!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-979.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;فرق من و تو&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;:&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ميخواد طرف رو خفه كنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;گفتي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;، گفتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;... .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 14:30:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=979</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-979.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق اینترنتی...</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-978.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;دلم ميخواد بهت بگم دوست دارم روم نميشه آف ميزارم &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;....&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;دلم ميخواد تا&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ها داد بزنم من &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=TimesNewRomanPSMT&gt;Chat Voice &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;ميشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;....&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;دلم ميخواد تو &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=TimesNewRomanPSMT&gt;Off &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;ميشي من &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=TimesNewRomanPSMT&gt;On &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;چت كنيم روم نميشه تا&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بهت موبايلم رو بدم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=TimesNewRomanPSMT&gt;net &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;ميد ي رد ميكنم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;دلم ميخواد تا پشته &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=TimesNewRomanPSMT&gt;Voice &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;عاشقم عاشق تو روم نميشه تا&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;روم نميشه بهت ميگم موبايل ندارم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;حالا كجاي ي كه ببين ي من چجور ي روم ميشه سند تو آل كنم كه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;عاشقم عاشق تو عزيزم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 03:48:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=978</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-978.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشکای بی دریغ من....!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-977.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;ديشب از غصه دلم،داغ و داغو ن شده بود جاي خواب توي چشام،اشكا مهمون شده بود مثل هر شب تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اطاق روي تختم يه گوشه كز كرده بودم، فكري اومد تو سرم،يهو از جا پريدم رفتم از تو باغچه مون،گلي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;واسه اون چيدم اما باز يادم اومد،خودمو گول مي زنم تو اطاق مونده هنوز،گل ديشب كه چيدم مثل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;من يواش يواش،د اره پژمرده ميشه بي صدا توي اطاق گريه هاشو من ديدم اشك هاي بي معرفت نا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=2&gt;اميدم نكنيد ديگه امروز ميرم و برا خاطر شما اين گل وبهش ميدم هرچي بادا ديگه باد&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=BHoma size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 19:26:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=977</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-977.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست روانشناسی عشقولانه2</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-976.aspx</link>
<description>1-ساعت اول درس به دلیلی منتفی میشود. با وقت بیکاری خود چه کار میکنید؟&lt;BR&gt;الف-این 45 دقیقه را با دوستانم میگذرانم.&lt;BR&gt;ب- دلم میخواهد از وقت برای گردش وپیاده روی استفاده کنم.&lt;BR&gt;ج-جایی در گوشه ای مینشینم و درسی که ضعیف هستم را مطالعه میکنم.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;2 -از کی تا به حال این لباس را میپوشی؟&lt;BR&gt;الف- دو تا سه ماه است.&lt;BR&gt;ب-فقط امروز! من هر روز لباس جدیدی میپوشم.&lt;BR&gt;ج- مدتهای زیادی است.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;3-چند تا از دوستانت تصمیم میگیرند که برای اولین بار به یک رستوران بروند.اگر از تو بخواهند که با آنها بروی چه میگویی؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;الف- خیلی عالیه. همیشه دلم میخواست جدیدترینها را امتحان کنم.&lt;BR&gt;ب- نه. متشکرم. ممکن است از طعم غذاهای آنها خوشم نیاید.&lt;BR&gt;ج- آیا نمیشود از همان غذای خانگی هر روز مان بخوریم؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;4 -تعطیلات آخر هفته نه تنهاخسته کننده بوده- بلکه کلی دعواهای خانوادگی هم شد. روز شنبه صبح وقتی به کلاس میروی چه صحبتی میکنی؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;الف-پدرت وسط دعوا یک ضرب المثل را وارونه گفت و شما از خنده روده بر شدید.&lt;BR&gt;ب-تعطیلات آخر هفته این دفعه نه خیلی خوب و نه خیلی بد بود.&lt;BR&gt;ج- خانواده عزیزت در حال حاضر با تو کاملا چپ افتاده اند&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;5 - دوستان شما به منظور کمک رسانی به خانواده های نیازمند قرار است خدماتی را انجام دهند –برای فروش کالاها و برنامه ریزی –کمک های ضروری نیاز است. آیا در آن شرکت میکنی؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;الف- البته که شرکت میکنم! برای چنین کار خیری انسان باید بی چون وچرا شرکت کند.&lt;BR&gt;ب- خیلی دلم میخواست شرکت کنم اما به خاطر کلاس موسیقی و زبان اصلا وقت ندارم.&lt;BR&gt;ج- چنین کارهایی معمولا خیلی وقت میبرد. حوصله این کارها را ندارم.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;6 -تو با دوست جدیدی آشنا شده ای و او تو را دعوت میکند که جایی بروید. اگر او از تو بخواهد که کجا با هم برویم یا چه کاری انجام دهیم جواب میدهی:&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;الف- بیا به..... برویم.&lt;BR&gt;ب- خیلی دلم میخواهد به .... بروم.&lt;BR&gt;ج- اصلابرایم فرقی نمیکند.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;7- در جمع دوستانتان فرد جدیدی وارد میشود که تو از او خوشت می آید. چه کار میکنی تا با او صحبت کنی&lt;BR&gt;الف- با یک حرف خنده دار شروع میکنم و اول از همه متوجه میشوم که اهل شوخی هست یا نه و بعد با او صحبت میکنم.&lt;BR&gt;ب- سعی میکنم از او در مورد کاری که در آن مهارت دارد سوال کنم.&lt;BR&gt;ج- خیلی ساده با او صحبت میکنم مثلا میگویم اسمم چیست و به چه کاری بیشتر علاقمند هستم.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;8-آیا در خودت این شجاعت را میبینی که به یک کشور خارجی بروی و در آنجا درس بخوانی؟&lt;BR&gt;الف- این که دیگر سوال ندارد. کی میتوانم بروم.&lt;BR&gt;ب- اول باید با آرامش کامل تمام جوانب را در نظر بگیرم.&lt;BR&gt;ج- آنقدر در کشور خودم گرفتاری دارم که دیگر این موضوع خود به خود منتفی است.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;9 - در مورد موضوعی بین دوستان بحث شدیدی میشود. بهترین دوست تو عقیده اش با تو فرق میکند. چه واکنشی نشان میدهی&lt;BR&gt;الف- من نظر خودم را میگویم. حتی اگر دیگر دوستانم این عقیده را نداشته باشند.&lt;BR&gt;ب- سعی میکنم بین نظر او وخودم راه آشتی پیدا کنم.&lt;BR&gt;ج- هیچ چیز نمیگویم. دلم نمی خواهد نزد دیگران بین ما بگومگو شود.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;10 - در نظر داری برای رفتن به یک مهمانی چیزی بخری که با یک شلوار قشنگ آن را بپوشی و حتی شلوار تو را قشنگ تر نشان دهد. چه چیزی را انتخاب میکنی؟&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;الف- یک بلوز شیک میخرم که کاملا جلب توجه کند.&lt;BR&gt;ب- یک بلوز که کمی گرانتر باشد و مطمئن باشم در تمام مدت سال مد میماند را میخرم.&lt;BR&gt;ج- یک بلوز که تقریبا معمولی و قابل استفاده انتخاب میکنم که در بقیه موارد هم بتوانم بپوشم.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990099&gt; &lt;BR&gt;برای سوالهایی که پاسخ الف به آنها دادید 1امتیاز- ب 2امتیاز- ج 3امتیاز در نظر بگیرید و امتیازات را با هم جمع بزنید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990099&gt;10-16&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;به احتمال زیاد مسئولیت گروهتان و برنامه ریزی هایی برای تفریحات و جشن های کوچک به عهده شما میباشد. برایتان مشکل است که از عقل خود پیروی نکنید. شما با نشاط و فعال و صادق هستید- به طوریکه با این خصوصیات در دیگران نفوذ میکنید. شما نمی گذارید کسی نا امید شود و نا امیدی برای شما کلمه ای بیگانه است مشخص است که مورد توجه هستید ومشکلی در جلب محبت دیگران نسبت به خودتان ندارید. فقط مواظب باشید که احساس خجالت باعث نشود که توانایی قدرت عمل خود را از دست بدهید. بنابراین همه چیز رو به راه است&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990099&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;17-23&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;وقت آن میرسد که نگذارید دیگران برایتان تصمیم بگیرند و کار انجام دهند. این طور که شما از همه دوری میکنید- تعجبی ندارد که بیشتر اوقات دیگران شما را نادیده بگیرند. حتی اگر هیجان و کنجکاوی باعث شود که شادی و نشاط بیشتری در شما ایجاد کند این کار را بکنید. شما گوشه گیر نیستید. اینگونه احساسات و سستی را از خود دور کنید و کمی بیشتر از درون خود بیرون بیایید.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990099&gt;24-30&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;راستش را بگویید آیا لذت میبرید از اینکه نقش آدمی گوشه گیر را بازی کنید؟ یا با اینکار میخواهید نقابی بر چهره خود بزنید و خودتان را پشت آن پنهان سازید؟ آنها به شما توجه نمیکنند و شما هم نشان میدهید که بی توجهی آنها اصلا برایتان اهمیت ندارد. در واقع دلتان میخواهد که با آنها همکاری کنید اما میترسید که درست از پس آن بر نیایید. این ترس قابل فهم است اما این روش کناره گیری روزبه روز شما را گوشه گیرتر و دور افتاده تر میکند. جرات به خرج بدهید و خودرایی را از پیش بردارید ومسئولیت های جمعی را به عهده بگیرید. حتی اگر در کاری موفق نباشید. این احساس که انسان خودش را در مسئولیتی شریک بداند وبتواند نظر خود را نسبت به مشکلاتی که پیش می آید ابراز کند- به او اعتماد به نفس میدهد و نشان دهنده استقلال شخصیت اوست &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 02:54:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=976</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-976.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان عشقولانه طنز آهو و الاغ!!!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-975.aspx</link>
<description>* اهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟ آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسید : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه. * حاکم پرسید:دیگه چی؟ آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی. * حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟ الاغ گفت: آره. * حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟ الاغ گفت: واسه اینکه من خرم. حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد. * نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید. نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکن. </description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 11:37:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=975</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-975.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2مرد عاشق یکی زن شدند....</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-974.aspx</link>
<description>دو تا مرد طالب یه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما تکرار میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی نروژ: معشوقه ی دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاوه بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به در کنه یا افسردگی می گیره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=974</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-974.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معنی علمی عشق....!</title>
<link>http://khanom-tala.blogfa.com/post-973.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=postbody&gt; 
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;عشق را مي‌توان چنين تعريف کرد: عشق يک احساس شديد عاطفي ا‌ست که به‌ صورت پنهان و آشکار نسبت به فرد ديگري که معمولاً جنس مکمل (جنس مخالف) است، ابراز مي‌شود. «با توجه به اينکه زن و مرد مکمل هم بوده و همديگر را تکميل مي‌کنند، به‌جاي ذکر جنس مخالف، بهتر است بگوييم جنس مکمل» عشق يک وضعيت کاملاً پيچيده و چندبعدي است. مبادله مهر و محبت، يک نياز انساني ا‌ست. براي اينکه دوست‌مان بدارند، بايد ديگران را دوست بداريم. عشق به جنس مکمل، پديده شگفت‌انگيز و بسيار ارزشمندي است که زندگي افراد را سرشار از نشاط و شادماني مي‌کند... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق رومانتيک:&lt;/SPAN&gt; در عشق‌هاي رومانتيک، صميميت و جذابيت بين زن و مرد وجود دارد ولي طرفين نسبت به هم تعهدي ندارند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق افلاطوني: &lt;/SPAN&gt;در چنين عشق‌هايي صميميت و تعهد وجود دارد ولي از جذابيت و ميل جنسي، کمتر خبري‌ است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق ظاهري:&lt;/SPAN&gt; در عشق‌هاي ظاهري بين زن و شوهر پختگي لازم براي ايجاد روابط مؤثر بين طرفين وجود ندارد. طرفين ممکن است تظاهر به عشق و دلدادگي ‌کنند، در حالي‌که از صميميت عميق و تعهد واقعي خبري نيست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق پوچ:&lt;/SPAN&gt; در عشق‌هاي پوچ از صميميت و جذابيت واقعي خبري نيست و هر دو زوج يا يکي از آنان، به‌شدت نسبت به ديگري احساس مالکيت کرده و سعي مي‌کند همسرش را تحت نفوذ خود قراردهد و با کنترل‌گري، با اعمال زور و فشار، تعصب‌ورزي، سلب آزادي و اختيار همسر، عملاً اعتمادبه‌نفس او را به حداقل مي‌رساند. کسي‌که اين نوع تفکر را دارد، فرد سالمي نبوده و بيمار به‌حساب مي‌آيد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق يک‌طرفه: &lt;/SPAN&gt;همان‌طوري‌که از اسمش معلوم است، يکي از طرفين از مهر و محبت ديگري يا خبر ندارد يا پذيراي عشق او نيست. اين‌چنين عشق‌هايي به هيچ‌جا نمي‌رسد چراکه عاشق به‌صورت مجازي، معشوق را مخاطب ذهني خود قرارمي‌دهد، با او حرف مي‌زند، به‌جاي او فکر کرده و تصميم‌گيري مي‌کند. اين نوع عشق‌ها محکوم به شکست هستند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق دروغين:&lt;/SPAN&gt; در اين نوع عشق از تعهد و صميميت واقعي خبري نيست. يکي از طرفين به‌خاطر زيبايي، پول، شهرت يا موقعيت اجتماعي طرف ديگر، جذب او شده و به عشق و دلدادگي تظاهر مي‌کند. اين نوع عشق‌ها عاقبت به‌خير نمي‌شوند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق لحظه‌اي&lt;/SPAN&gt;: جذابيت و هيجان در اين عشق‌ها نقش اصلي را به‌عهده دارد و از دو عامل ديگر، اثري واقعي وجود ندارد. اين نوع عشق‌ها کوتاه‌مدت و کم‌دوام بوده و بي‌حاصل هستند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق ابلهانه:&lt;/SPAN&gt; به‌طوري‌که از اسمش برمي‌آيد، هيچ تناسبي بين ويژگي‌هاي طرفين وجود ندارد. درست مثل اينکه چوپاني عاشق دختر پادشاه شود! ممکن است جذابيت ظاهري يا معروفيت و قدرت، اساس اين نوع عشق‌ها را تشکيل ‌دهد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;شيفتگي يا عشق کاذب:&lt;/SPAN&gt; بسياري از افراد، شيفتگي را با عشق واقعي اشتباه مي‌گيرند. در اين نوع رابطه، يکي از طرفين تمام زيبايي‌ها، خوبي‌ها و نيکي‌ها را در فرد مورد علاقه خود مي‌بيند و عيب و نقص و حتي ناهنجاري‌هاي ديگري را يا نمي‌بيند و يا به آنها اهميت نمي‌دهد. در عشق‌هاي کاذب، يکي يا هر دو طرف نسبت به هم وابستگي شديد پيدا مي‌کنند. اين نوع رابطه دوام زيادي نخواهد داشت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;عشق واقعي: &lt;/SPAN&gt;در عشق‌هاي واقعي سه‌عامل «صميميت»، «جذابيت و هيجان» و «تعهد» بر روابط زوج‌ها حاکم است. عشق واقعي سرشار از شور، نشاط و رضايت است. عشق واقعي از درون مي‌جوشد. از علايم عشق واقعي، قبول مسووليت، خواهان رشد و تعالي، احترام به استقلال، آزادي، رفاه و شادي، به نيازهاي هم توجه‌کردن، در سختي‌ها و نااميدي‌ها در کنار هم بودن و باقي‌ماندن، ابراز صميميت، وفاداري و حمايت بدون قيد و شرط و از حضور هم لذت بردن و از غيبت او احساس بدي نداشتن، هم‌بستگي، نه وابستگي و... از علايم ديگر عشق واقعي به‌شمار مي‌رود. &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 15:51:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khanom-tala&amp;postid=973</comments>
<dc:creator>khanom-tala</dc:creator>
<guid>http://khanom-tala.blogfa.com/post-973.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
